رضا رستمی طنزپرداز و دوست بسیار گرامی من براثر یک بیماری جانکاه، اعضای خانواده و دوستان خود را با خاطره های به یادمانی اش ترک کرد و در ساعت 6 صبح امروز در استکهلم به خواب ابدی فرو رفت.
شاید نام رضا را بتوان با رنج و کارش را با انعکاس احساس رنج توضیح داد. زبان تیز و هوشیارانهء وی در طنزپردازی و انتقادهای نیشدار در تمامی متون طنزی وی، گویا، یک انسان دردکشیده را فریاد می کند و نجوای انساندوستی و محبت را بی آنکه حرفی ازآن زده باشد در گوشها زمزمه می کند. انسان دوستی و محبتی که رضا از آن فقط حرف نزد، بلکه در زندگی به آن عمل کرد.
رضا با تمامی ناهمواری های زندگی ساخت و برای سعادت فرزندانش از چیزی دریغ نکرد. استواری و استحکام اراده او در دوران بیماریش بهترین یار او بود و همین استحکام اراده وی توانست در دوران سخت بیماری اش از او انسانی جسور و توانا را تصویر کند. حتی زمانیکه دیگر از سرنوشت زندگی اش با خبر شد و دیگر امیدی برای ادامه آن نداشت، در مقابل پرسش من نسبت به سرنوشت بیماریش بی هیچ ترس وتردیدی گفت؛ "من دیگر رفتنی هستم"! با این وجود می شد غم وی را برای عشق به زندگی در چهره اش خواند.
اینک نزدیک به شصت سال زندگی، تلاش برای ساختن و سعادت آن وآثار قلمی مانده از وی خاطره هایی هستند که دوستداران رضا را با وی پیوند می زنند.